Warning: include(filtering.php): failed to open stream: No such file or directory in /home/gabzfu/domains/nimkilo.ir/public_html/include/autoloader.php on line 30

Warning: include(filtering.php): failed to open stream: No such file or directory in /home/gabzfu/domains/nimkilo.ir/public_html/include/autoloader.php on line 30

Warning: include(): Failed opening 'filtering.php' for inclusion (include_path='.:/usr/local/php56/lib/php') in /home/gabzfu/domains/nimkilo.ir/public_html/include/autoloader.php on line 30
داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

تبلیغات

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک

داستان کوتاه افسانه‌ای کوچک مجموعه: داستانهای خواندنی (۲) داستان کوتاه,داستان افسانه‌ای کوچک,داستان های فرانتس کافکاداستان های کوتاه و خواندنی

 

افسانه‌ای کوچک
موش گفت: “دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم، و آن‌گاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم.”

گربه گقت: “فقط باید مسیرت را تغییر دهی” و آن را بلعید.

منبع:
نویسنده: فرانتس کافکا

dastan.blogtarin.com

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار