تبلیغات

در دنیای ذهنی و زندگی شخصی دنیل دی لوئیس چه می‌گذرد؟

حدود دو سال پیش دنیل دی لوئیس که می خواست برای نقش رینولدز وودکاک، خیاط «رشته خیال»، آخرین فیلم پل تامس اندرسون، آماده شود، یکی از لباس های برند «بالنسیاگا» را از نو دوخت. دی لوئیس آن موقع پیش بینی نمی کرد وودکاک آخرین نقشی باشد که بازی خواهد کرد. خبر نداشت این فیلم او را در چنان افسردگی فرو می برد که ترغیب می شود بازنشستگی اش از بازیگری را اعلام عمومی کند. در عوض، مثل همیشه که نقش جدیدی را قبول می کرد، مشتاقانه آماده بود تا خودش را غرق در یک هویت سینمایی تازه کند.

برای بدل شدن به وودکاک، دی لوئیس شصت ساله، آرشیو فیلم های مد دهه 1940 و 1950 را تماشا کرد و درباره زندگی طراح های مد خوانده و مهم تر از همه خیاطی یاد گرفت. با کَسی دیویس استرودر مشورت کرد که آن موقع نمایشگاه گردان بخش مد و منسوجات موردی ویکتوریا اَند آلبرت لندن بود و چندین ماه کارآموز مارک هاپل بود که رئیس بخش لباس در سالن باله نیویورک است. کار او را با دقت زیر نظر داشت و به او در بازسازی لباس معروف مارک شاگال برای اجرای «مرغ آتشین» هم کمک کرد. در انتهای فصل اجراها، دی لوئیس تصمیم گرفت که یکی از لباس های طراحی شده را خودش از اول بدوزد.

لذت مشت کوبیدن بر یک کیسه بوکس بزرگ

دنیل دی لوئیس

دی لوئیس در یکی از روزهای خنک اکتبر بهم می گوید: «عکس یکی از پیراهن های بالنسیاگا را دیدم که از روپوش های مدرسه الهام گرفته شده بود.» در یکی از اتاق های نشیمن کوچک مارلتون هتل بودیم، در فاصله کمی از آپارتمان گرینویچ ویلج که در آن با همسرش ریکا میلفر فیلمساز و پسر کوچک ترشان کشل پانزده ساله زندگی می کند (گابریل کین، پسر بزرگترش از رابطه قدیمی اش با بازیگر فرانسوی ایزابل آجانی است) خانه بغلی شان مشغول ساخت و ساز بودند و برای همین دی لوئیس پیشنهاد داد که همدیگر را در هتل ملاقات کنیم، اما صدای ناهنجار نوسازی ها به نظر همه جا او را دنبال می کرد

و گفتگوی ما هم با صدای بلند ضربات سنگینی که از بیرون می آمد همراه شده بود. دی لوئیس که به تازگی سرش را از ته تراشیده و گرمکن آبی و بلوطی رنگی پوشیده بود، ظرافتی درونی شده دارد و حرف زدنش یک جورهایی شاعرانه است، برای همین سروصدای ماشین ها و دستگاه ها بیشتر از حد معمول مزاحم به نظر می آمد. در ادامه حرفش می گوید: «پیراهن بالنسیاگا خیلی ساده بود یا دست کم ساده به نظر می رسید. تا این که مجبور شدم سر در بیاورم که چطوری باید دوختش و آن وقت فهمیدم که خدایا عجب چیز پیچیده ای است. در هنر هیچ چیز زیباتر از چیزی که ساده به نظر می رسد نیست. آن وقت کافی است تلاش کنید همان کار را در زندگی تان انجام دهید و می فهمید که رسیدن به آن سادگی به نظر بی زحمت چقدر ناممکن است.»

دی لوئیس که نمی توانست خود لباس را که در آرشیو بالنسیاگا در پاریس بود به امانت بگیرد، طرحی از آن زده و بعد از همسرش به عنوان مدل اندازه گیری استفاده کرده بود و پارچه فلانل لَخت و خاکستری رنگ را بر تن بلند و باریک او اندازه زده بود. دی لوئیس با لبخند کمرنگی می گوید: «ربکا خیلی حوصله به خرج داد. فوتی که باید ازش سر در می آوردم تکه پارچه مال زیر بغل لباس بود. از روی عکس ها نمی شد فهمید چطور طراحی شده. من و مارک هر کدام جداگانه روی نسخه خودمان کار کردیم و با آزمون و خطا درش آوردیم.» دی لوئیس برای آستر لباس یک پارچه حریر صورتی یاسی انتخاب کرد که بدل به امضای وودکاک شد. دی لوئیس با افتخار اضافه می کند: «ربکا لباس را پوشیده، خیلی خوشحال شده.»

دی لوئیس در نوجوانی در لندن کار چوب می کرده و بیشتر دلش می خواسته استادکار شود تا طراح مبلمان. می گوید: «کار در کارگاه برایم مثل آب و غذاست. عاشق حس ساختن و خلق کردنم.» در نوزده سالگی پیش از این که در مدرسه تئاتر پریستول اولد پیک پذیرفته شود، مانده بوده که بین بازیگری و کابینت سازی کدام را انتخاب کند، و هرگز عادتش به یادگیری مهارت های یدی را از دست نداده. در مسیر کاری اش همیشه علایق و چالش های فیزیکی شخصیت هایی را هم که بازی کرده پی گرفته. شخصیت کریستی براون، نویسنده و هنرمند ایرلندی مبتلا به فلج مغزی در «اپی چپ من» درست بعد از خواندن صحنه ابتدایی فیلمنامه او را جذب خودش کرده بود.

کریستی از پای چپش برای گذاشتن صفحه روی دستگاه گرامافون استفاده می کند. صفحه کمی پرش دارد و بعد پا سوزن دستگاه را بر می دارد و آن را دوباره آرام سر جایش می گذارد. دی لوئیس متقاعد شده بود که این کار نشدنی است اما بعد از هفته ها تمرین و ماه ها وقت گذراندن با بیماران فلج مغزی، آن قدر استاد شده بود که در اولین برداشت صحنه را اجرا کرد. به همین سیاق، دی لوئیس برای نقشش به عنوان بی کاتینگِ قصاب در «دارو دسته نیویورکی» مارتین اسکورسیزی یاد گرفته بود که چطور چاقوهای بزرگ و سنگین را با نهایت دقت و ظرافت پرتاب کند.

برای فیلم «آواز عاشقانه جک و رز» که در آن نقش یک شمایل شکن از جامعه بریده را بازی می کرد، یک میز آشپزخانه ساخت و برای «خون به پا خواهد شد» یک چاه نفت اوایل قرن بیستمی درست کرد. دی لوئیس برای نزدیک شدن به ذهنیت رینولدز وودکاک، نه تنها خیاطی یاد گرفت، که با وسواس زیاد، تمام لباس های شخصی وودکاک را هم خودش سر هم کرد، از پارچه های پشمی و کشمیری که از اندرسون اند شپرد خیابان سویل گرفت تا جوراب های ارغوانی که به مغازه ای وابسته به کلیسا در رم سفارش داد، تا کفش هایی که شخصا به جرج کلورلی در لندن سفارش داد، که به گفته خودش: «این مزیت را دارد که کمی کمتر از جان لوب شناخته شده است.»

لذت مشت کوبیدن بر یک کیسه بوکس بزرگ

حتی به فضای زندگی وودکاک هم فکر کرده بود، این که خانه اش چطور باید چیده شود، قلم و کاغذهایی که استفاده می کرد، چیزهایی که روی میز کنار تختش می گذاشت. حتی به سگش. دی لوئیس می گوید: «من به نژاد لرچر فکر کرده بودم، به همه جزئیات فکر می کردم. احتمالا دیگر داشتم شورش را در می آوردم.» با این حال، بی نقصی ظاهری هرگز هدف نهایی نبوده. در «رشته خیال» (یا در واقع در همه فیلم های دنیل دی لوئیس)، این کندوکاوها درواقع پشت صحنه با وسواس چیده شده ای برای ایده ای بزرگترند. «رشته خیال» داستان یک مرد و وسواس هایش در روند کار خلاقه است.

فیلم در لندن بعد از جنگ جهانی دوم می گذرد، وقتی که انگلیس هنوز در تلاش برای بیرون آمدن از سال های ویرانی و محرومیت است. وودکاک برای زن های ثروتمند و اشراف لباس طراحی می کند و همه فکر و ذهنش را کار اشغال کرده، خواهر ازدواج نکرده اش با بازی لزلی منویل، مشوق و کمک دستش است، و صف دخترکانی که ازشان کمک می گیرد و بعد کنارشان می گذارد، شور و شوق کار را در او زند ه نگه می دارد. خاطره مادرش هم همیشه در ذهنش زنده است که وقتی پسر جوانی بوده برای ازدواج دوم او لباس عروسی دوخته بود. وقتی بود کاک با یکی از هم صحبت های تازه اش آلما، با بازی ویکی کریپس، رلوبرو می شود. زندگی اش چنان تحت تاثیر قرار می گیرد که از کنترلش خارج می شود

اما آلما در نهایت او را وابسته می کند. فیلم زیرمتنی قدرتمند دارد، ورای این ظاهر پر زرق و برق، یک جهان را تنها در یک شخصیت به نمایش می گذارد. «رشته خیال» به شکل قابل توجهی هم انگلیسی مآب است. دی لوئیس، پسر سسیل دی لوئیس، شاعر برجسته انگلیسی و جیل بالکون بازیگری که دختر سر مایکل بالکون، رئیس با نفوذ استودیوهای فیلم انگلستان است، سال ها هیچ علاقه ای به داستان های مربوط به کشور زادگاهش نشان نمی داد. آخرین فیلم انگلیسی اش، «اتاقی با یک چشم انداز» محصول مرچنت ایووریف به سال 1985 بر می گردد. نزدیک به یک دهه بعدش، نقش کم و بیش اروپایی نیولند آرچر در «عصر معصومیت» را پذیرفت، آن هم فقط به این دلیل که اسکورسیزی ازش خواسته بود.

در این مورد اضافه می کند: «زیادی انگلیسی بود اما اسکورسیزی دلیل زیادی خوبی برای قبول کردن یک نقش است. «راننده تاکسی»اش را همان هفته اول اکرانش پنج یا شش بار دیدم و دلم می خواست برای نقشی شبیه به آن با هم همکاری داشته باشیم. آن موقع ها برخلاف انتظار خیلی ها فقط دلم می خواست داستان های آمریکایی تعریف کنم.» و همین طور هم بود: هاکای در «آخرین نفر از موهیکان ها»، بیل قصاب در «دارودسته نیویورکی»، دنیل پلین ویو در «خون به پا خواهد شد»، رئیس جمهور آمریکا در «لینکلن». هر نقشی جوهره ای از آمریکا را به نمایش می گذاشت. از بلندپروازی تا فساد و قهرمان پروری. دی لوئیس درباره «رشته خیال» می گوید: «دلیلش را نمی دانم، اما ناگهان بدجور دلم خواست داستانی انگلیسی تعریف کنم.

انگلیس عمیقا در وجودم ریشه دارد، چیزی است که من را ساخته. مدت ها فیلم هایی که در انگلیس می گذاشتند زیادی به دنیایی که می خواستم ازش فرار کنم نزدیک بودند، اتاق های بزرگ پذیرایی، شکسپیرهای کلاسیک و «دانتون ابی» برایم جذابیتی نداشتند. اما شیفته لندن بعد از جنگ جهانی دوم بودم. پدر و مدرم داستان هایی درباره زندگی زیر بمباران های هوایی برایم تعریف کرده بودند و من آنها را با تمام وجود می بلعیدم. نسبت به جهان اطرافم آدم حساسی ام و پدرم هم تا حد زیادی شبیه به رینولدز وو دکاک بود. یک شاعر که همیشه در خودش و اندیشه هایش فرو رفته، مگر غیر از این هم می شود؟»

دی لوئیس بعد از مکثی ادامه می دهد: «قبل از ساختن فیلم نمی دانستم که می خواهم بازیگری را کنار بگذارم. قبل از ساختن فیلم با پل تامس اندرسون همیشه در حال خندیدن بودیم. اما بعد خنده های مان تمام شد، چون حس غم شدیدی هر دوی مان را تحت تاثیر قرار داده بود. چیزی نبود که از قبل انتشارش را داشته باشیم. نمی دانستیم داریم چه چیزی را به دنیا می آوریم. زندگی کردن باهاش آسان نبود. هنوز هم نیست.»

دی لوئیس هنوز «رشته خیال» را ندیده. خیلی از فیلم های دیگرش را تماشا کرده اما قصد ندارد این یک یرا ببیند. اوایل تابستان در بیانیه ای نوشت که دیگر به بازیگری ادامه نخواهد داد. درباره این تصمیم فقط با ربکا حرف زده و بازنشستگی اش را زودتر اعلام عمومی نکرده بود. در گذشته هم همیشه بین فیلم هایش فاصله زیادی می انداخت؛ دوره های افسردگی و وقت هایی که نفس می گرفت و باعث شده بود جیم سریدان، کارگردان «پای چپ من» و دو فیلم دیگر دی لوئیس بگوید: «دنیل از بازیگری متنفر است.» اما همیشه بعد از یک وقفه باز شخصیتی جذاب و داستانی وسوسه برانگیز و کارگردانی هیجان انگیز پیدا می شد که از نو ترغیبش کند.

لذت مشت کوبیدن بر یک کیسه بوکس بزرگ

دی لوئیس می گوید: «در گذشته همیشه توهمی از ناگزیر بودن وجود داشت. از خودم می پرسم هیچ راهی برای نادیده گرفتن این موضوع نیست؟ در مورد «رشته خیال»، وقتی کار را شروع کردیم هیچ کنجکاوی نسبت به جهان مد نداشتم. حتی دلم نمی خواست جذبش شوم. حتی همین حالا هم جهان مد برایم جذابیتی ندارد. اولش نمی دانستیم حرفه شخصیت اصلی چه خواهد بود. بعد مد و لباس را انتخاب کردیم و بعد فهمیدیم که خودمان را توی چه هچلی انداخته ایم. آن موقع بود که جهان مد من را اسیر خودش کرد.»

اما در عوض جهان مد بدجور با فیلم در هم تنیده شده، فیلمی که پوششی از رمز و راز دارد. اوایل شایعه بود که فیلم درباره چارلز جیمزِ خیاط، یکی از مبتکران بزرگی است که به تازگی در بخش لباس موزه هنر متروپولیتن از او تقدیر شده بود، کسی که عمرش در هتل چلسی، در حالی که عملا ناشناخته و فقیر بود به پایان رسیده بود. اندرسون و دی لوئیس علاقه ای به تعریف کردن آن داستان نداشتند. «رشته خیال» یکی از فریبنده ترین تصویرهای مد را در تاریخ سینما ارائه می دهد، اما فیلم در نهایت درباره مد نیست.

دی لوئیس وقتی درباره دلیل واقعی اش در مورد این که چرا نقش رینولدز وودکاک تا این حد برایش سهمگین بوده می گوید، برخلاف همیشه گنگ حرف می زند. می گوید شاید به خاطر این بوده که برگشتن به وطن و بازی کردن نقش هنرمندی با وسواس مثل پدرش کنار هم قرار گرفته بوده اند. مودبانه نظریه من را رد می کند و می گوید: «حال و هوایی در این فیلم ها وجود دارد که نمی توانید روی شان حساب باز کنید. من و پل خیلی درباره نفرین ها با هم حرف زدیم. این که یک خانواده ای که نفرین شده باشد چطوری است. مثل یک جور بیماری. این طوری نیست که فکر کنم فیلم نفرین شده بود. به طور کلی زندگی خلاقه همین است. هم موهبت است و هم نفرین. این دو تا آخر عمرتان از هم جدا نشدنی است. هم غذای روح تان است و هم وجودتان را در خود می خورد. همزمان بهتان زندگی می دهد و جان تان را می گیرد.»

دی لوئیس مکثی می کند. داشتم از خودم می پرسیدم آخر چرا مردی که همه او را به عنوان بزرگترین بازیگر نسل خودش می شناسند، کسی که سه بار برنده اسکار بهترین بازیگر مرد بوده و حضورش روی پرده سینما جادویی است، می خواهد از این حرفه کنار برود. می گوید: «هنوز نمی دانم اما یک جورهایی مطمئنم، برایم درونی شده.م این که نمی خواهم فیلم را ببینم هم به شکلی به تصمیم برای کنار گذاشتن بازیگری مربوط است. اما مسئله این نیست که یک جور غم درونم شکل گرفته و با من مانده و دلیلش را هم واقعا نمی دانم.»

دوباره مکث می کند. «یکی از پسرهایم به ساختن موسیقی علاقه دارد، برای همین بهش فیلم «همه صبح های زمین» را نشان دادم که درباره سنت کلمبِ آهنگساز است. پسرم تا حد زیادی تحت تاثیر جدیتی قرار گرفته بود که برای خلق یک اثر نیاز است؛ این که سنت کلمب حاضر نبود به چیزی کمتر از شاهکار خلق کردن رضایت بدهد. جرأت نمی کنم که زیادی از واژه «هنرمند» استفاده کنم، اما مسئولیتی برای هنرمند هست که من بارش را روی شانه ام حس می کنم. من باید به ارزش کاری که می کنم باور داشته باشم. کار می تواند حیاتی و حتی مقاومت ناپذیر به نظر برسد و حتی اگر یک مخاطب این را باور داشته باشد، برای من کافی است اما تازگی ها دیگر این حس را ندارم.»

بارها شده که بعد از تمام شدن یک نقش دی لوئیس دلش خواسته از بازیگری کنار برود. این بار با عمومی کردن تصمیمش برای بازنشستگی به نظر می خواهد خودش را متعهد کند: «می دانستم که بیانیه دادن کار نامتعارفی است، اما دلم می خواست مرزی مشخص کنم. نمی خواستم دوباره به سمت پروژه دیگری کشیده شوم. در کل زندگی ام همیشه درباره این که باید بازیگری را کنار بگذارم پرچانگی کرده ام. نمی دانم چرا اما به نظرم این بار فرق دارد. این حس که باید کنار بروم خدر وجودم ریشه دوانده و به یک جور اجبار و اضطرار بدل شده. کاری بود که باید انجام می دادم.»

جالب اینجاست که دی لوئیس همان طوری درباره ناگزیر بودن بازنشستگی حرف می زند که درباره ناگزیر بودن پذیرفتن یک نقش حرف می زند. انگار یک جور تنش و شدتی کل وجودش را در بر می گیرد و درباره بازیگری هنوز از احساساتش مطمئن نیست. پیش دستی می کند و خودش می پرسد: «آیا حس بهتری دارم؟ نه هنوز. غم بزرگی حس می کنم. و به نظرم درستش هم همین است. خیلی عجیب است اگر آدم سرخوش توی زندگی کاملا تازه ای قدم بگذارد. از وقتی دوازده سالم بوده به بازیگری علاقه داشته ام. آن موقع ها هر چیزی به جز تئاتر، این جعبه نور، برایم ناشناخته بود. وقتی کار را شروع کردم، حس رستگاری داشتم. حالا می خواهم جور دیگری جهان را کندوکاو کنم.»

لذت مشت کوبیدن بر یک کیسه بوکس بزرگ

با این که شایعاتی وجود دارد که دی لوئنیس می خواهد طراح مد شود، وقتی این را مطرح کردم خندید و با شیطنت گفت: «کی می داند؟ تا مدتی نمی دانم کدام طرفی خواهم رفت. اما نمی خواهم ساکن و بی حرکت هم بمانم. از سکوت سفت و سخت در این باره هم ترسی ندارم.» او همیشه علایق متعددی داشته: زمانی با ربکا یک فیلمنامه کمدی نوشته، نقاشی هم می کند، مبلمان هم می سازد و از هواداران موتو جی پی، مسابقات پررقابت موتورسواری است اما عشق عمیقی هم به سینما دارد. سخت است که تصور کنی دیگر هیچ نوع مشارکتی در کار سینمایی نخواهد داشت. به دی لوئیس می گویم: «نمی گذارند بی سروصدا بروی.» لبخند می زند و می گوید: «هوممم. اما مجبورند.»

چند روز بعدش دی لوئیس برای جلسه عکاسی همراه با ساک کوچکی پر از لباس هایش آمد. راحت نیست که ازش عکس بگیرند. دلش نمی خواهد وقتی مشغول بازی کردن نقشی نیست جلوی دوربین باشد. از آن مهمتر از تصنع دوری می کند. راضی نمی شود که بهش «لباس بپوشانند» و برای جلسه عکاسی فقط لباس هایی را که خودش آورده بود پوشید. لباس هایش هم گلچین شده و با وسواس انتخاب شده اند، از یک کت شلوار فاستونی پیچازی سه تکه گرفته تا یک ژاکت کهنه آبی که زنی در جای دوردستی از اسکاتلند آن را بافته، تا پوتین های کاری که خودش آنها را طراحی کرده. زمینه مشترک همه شان استاد کاری مفید بودن و منحصر به فرد بودن شان است.

دی لوئیس از آن آدم هایی نیست که هر چیز به درد نخوری را که مد شد ه، بخرد. هر تکه لباسش ارزشمند است. لباس هایش به جلیقه اش هم می آید. خودش می گوید: «دلم می خواهد چیزهای راحت و نرم و ساده بپوشم.» در آخر هفته ای که روز کارگر بود، سر راه برای خوردن ناهار با پسر وسطی اش رونان که دانشجوی سال دوم دانشگاه ییل است، سوار بر موتورسیکلت تصادف کرده بودند. می گوید: «اتفاقی ست که صدها بار برایم پیش آمده، یک آمبولانس داشت چراغ قرمز را رد می کرد و نمی توانستم کاری کنم. تا به حال صدها تصادف را از بیخ گوش رد کرده ام اما این یکی را نتوانستم.» موتورش درب و داغان شد، و دست خودش بدجوری شکست: «روی زمین بودم و یادم است که داشتم فکر می کردم احتمالا کار دستم تمام است.

با خودم گفتم عیبی ندارد، دست چپم است، آن یکی را دارم.» بازویش حالا از گج در آمده، خودش با چاقوی نان بری و دوتا پیچ گوشتی گچ را باز کرده و کار جراحی که عملش کرده بود هم حرف نداشته. تصادف موتورسیکلت کمی بعد از آن بود که دی لوئیس تصمیم گرفت بازنشستگی اش را اعلام عمومی کند. از آنجایی که کلا آدم ورزشکاری است، نمی توان به این فکر نکرد که چنین تصمیم بزرگی که زندگی آدم را زیر و رو می کند، احتمالا باری روی ذهنش بوده و باعث شده به نسبت معمول حواس پرت تر باشد. حرفم را نمی پذیرد اما می گوید مطمئن نیست به موتورسواری ادامه د هد: «از جراحم پرسیدم آیا می توانم به بوکس ادامه دهم و از نظر او اشکالی نداشت.»

بوکس را از وقتی شروع کرد که نقش دنی فلین را در «بوکسور» بازی کرد، و علاقه به این ورزش از همان موقع با او ماند. دی لوئیس با لبخند می گوید: «همه کینه ها و عصبانیت هایم را پیش خودم نگه می دارم تا دکترم اجازه بدهد دوباره رقص پا و مشت کوبیدن با شروع کنم. بدجور منتظر آن موقعم. شاید اگر به یک کیسه بوکس سنگین مشت بزنم، به جوانی برسم.»

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار