تبلیغات

نمایش «چهار راه»؛ تازه‌ترین نمایش بهرام بیضایی در آمریکا

صحنه به صورت چهارگوش و احتمالا مربع چیده شده است. در چهار گوشه صحنه سیاه خطوط عابر پیاده سفید رنگی روی زمین نصب و حک شده است. تماشاگران در صندلی های خود در سه جهت می نشینند و این چهارراه را از سه جهت دربر می گیرند

صحنه به صورت چهارگوش و احتمالا مربع چیده شده است. در چهار گوشه صحنه سیاه خطوط عابر پیاده سفید رنگی روی زمین نصب و حک شده است. تماشاگران در صندلی های خود در سه جهت می نشینند و این چهارراه را از سه جهت دربر می گیرند. ضلع چهارم نیز محل ورود و خروج بازیگران است. صحنه نمایش طوری طراحی شده است که نمایش برای تغییر پرده ها با وقفه مواجه نشود و کل نمایش به صورت پشت سر هم اجرا شود.

تیله های رنگی نویسنده

چهار راه تو در تو، لایه در لایه

چهارراه بیضایی پر است از دیالوگ های ممتد نفسگیر، یک لحظه غفلت می تواند تو را از مسیر طراحی شده ممتد و پیوسته این نمایش 110 دقیقه ای دور کند و بنابراین باید با تمام هوش و حواس ذهنیت را معطوف به صحنه کنی تا مکالمات میان بازیگران این نمایشنامه نسبتا پربازیگر را از دست ندهی. دیالوگ ها در میان شلوغی و همهمه و گاه در سکوت و به صورت تک گویی های طولانی است. برای افتاده در نبض قصه باید به ورت نام و تمام از دنیای بیرون فارغ شوی و با تمام هوشو حواس دل به تماشا دهی تا از لحظه لحظه کشف و شهر دو نشانه گذاری ها لذت ببری.  محور اصلی نمایش در بطن طرح مسائل اجتماعی و سیاسی است.

این نمایش مستقیم ترین و روشن ترین شکل نگاه بیضایی به مباحث اجتماعی و سیاسی است که جامعه ما در خلال دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد با آن مواجه بود. از همین منظر است که کسانی که در این دو دهه مسائل و اخبار را دنبال کرده ایم، به راحتی می توانیم از این رودخانه ماهی های درشت معنی و نماد شکار کنیم. هر کدام از شخصیت های داستان و رخدادهای مورد اشاره ما به ازاهای روشن را در ذهن متبادر می کند.

«چهارراه» بیضایی همچون پیاز است. تو در تو و لایه لایه هر لایه را که می گشایی لایه دیگری و پوسته دیگری منتظر است و در هر گشایش بغضی و اشکی نیز ناخودآگاه به گوش چشمت می نشیند. در یک لایه داستان یک فراق و جدایی و ناکامی روایت می شود. داستان نرسیدن نهال و سارنگ درست در آستانه وصال. آنها اینک در گذر سال ها سال از داستان عاشقانه شان در حالی که همه چیز فراموش شده است و سارنگ به صورت ناگهانی از دیده ها غایب و از اذهان فراموش، به هم می رسند.

تیله های رنگی نویسنده

در لایه دیگر داستان می فهمیم که سارنگ و نهال دوستان و همبازی ها و همسایه های دوران کودکی دوست دیگری دارند به نام «چاره دار» که در سال های غیبت سارنگ با نهال ازدواج کرده است و این دو حالا فرزندی هم دارند. چاره دار پس از حضور دوباره سارنگ از نظر ناپدید شده و به گفته نهال به خارج از ایران رفته است. سارنگ می گوید آمده تا گذشته اش را بازیابد. او می گوید که نمی داند چرا و به چه دلیل در تمام این سال ها گرفتار شده و برخلاف تصور همه هیچ وقت از ایران خراج نشده است و در همین حوالی جایی گرفتار بوده است. او از نهال دلگیر است که چرا به هیچ کدام از نامه هایش پاسخ نداده است، نامه هایی که با یک دستخط مشترک برگشت خوردن آن روی پاکت ها، هر بار به یک دلیلی، قید شده است.

 لایه دیگر ماجرا قصه ها یا داستانک های داخل متن هستند. داستان دو نفر که در پارک مشغول بازی شطرنج هستند؛ داستان پیرمردی شکاک در حال عبور که به همه چیز بدبین است؛ داستان خبرنگار روزنامه وطن امروز که با میکروفون در محله دنبال سوژه می گردد و تبلیغ کالاهای وطنی را می کند؛ داستان قهوه خانه تازه تاسیس محل که با محصولات وطنی از مهمانان پذیرایی می کند اما اغلب غذاهای منوی بلندبالایش را ارائه نمی کند. جا به جای نمایش نیز رپرتاژهایی از محصولات مختلف ایرانی در پایان دیالوگ های بازیگران به کنایه شنیده می شود.

داستان های فرعی حوالی چهارراه یا زمانی که صحنه به سرعت با ابزارهای محرک خیلی سریع جابجا می شود (دقیقا شبیه نمایش مجلس شبیه در ذکر مصائب...) انگاری داستان و سوژه های نوشته نشده، باقی مانده در ذهن سارنگ است. داستان هایی که نوشته نشده اما در گذر تاریخ رخ داده و اپتیک به شکل محو و منقطعی بخش ها و برشی از آن، پیش روی تماشاگر قرار می گیرد. ما همزمان چند داستان را دنبال می کنیم. داستان نهال را، داستان سارنگ را، داستان پستچی جوان را که نهال منتظر آمدن اوست؛ داستان پرستار جوان و ... ما حتی داستان چاره دار غایت و «امید» که وجود غایب اما حاضر است را نیز دنبال می کنیم. سارنگ در این داستان با همه دردها و آلام خود می تواند استعاره ای از همه نویسندگان ایرانی باشد که در طی چند دهه اخیر و شاید یک سده اخیر به دلایلی بسیار و در گذر تاریخ امکان نوشتن و خلق را پیدا نکرده اند و بسیاری از آمال و اندیشه ها و ایده های شان در نطفه خفه شده است.

تیله های رنگی نویسنده

نهال شبیه مژده شمسایی است که دیگر روی صحنه تئاتر در ایران نیست و شبیه سوسن تسلیمی است که چون زیاد در صحنه دیده می شد، ترجیح داده شد که نباشد، نماند و نیست. به این ترتیب جامعه ای که نویسندگان و هنرمندانش را سارنگ و نهال نمایندگی می کنند و در گذر از جنگ و در دوره تجدد و مثلا بازسازی تخریب ناشی از جنگ، به فراموشی سپرده می شوند. کسی آنها را به خاطر ندارد.  چهارراه آینه تمام و کمال عصر معاصر ما است و بی خود نیست که بیضایی در این بزنگاه تاریخی در جایی که به قول خودش راحت و آسوده و با دستی باز کار می کند، این نمایشنامه را از کشوی میز کارش بیرون کشیده و دست به کار آن برده است.

تیله های رنگی نویسنده

او تصویری از اواخر دهه هفتاد را در اواخر دهه نود در پیش چشم ما می گذارد، خیلی ها امروز باور دارند که ریشه بسیاری از مشکلات و نابسامانی ها فارغ از مباحث مدیریتی و کلان ریشه در اضمحلال اخلاق و فروریختن ارزش ها است. جامعه ای که از اوایل دهه هفتاد در سودای بازسازی ویرانه ها، باغ های آباد و سبز را نیز ویران کرد تا جایش ساختمان های شیک و تمیز بسازد، همزمان راه نفس کشیدن خود را هم بست. آگاهانه و عامدانه به دست خود پای بر منافع جمعی گذاشت تا منافع فردی اش را حفظ کند و نتیجه چنین جامعه یکدست و هماهنگ چیزی است که امروز در کلان شهری مثل تهران می بینیم؛ شهری با هوای آلوده با باغ هایی گمشده و ساختمان هایی کج و معوج که در اضطراب تکان و زلزله هستند.

تیله های رنگی نویسنده

پایان نمایش

نمایش با مرگ خودخواسته سارنگ در سر چهارراه پایان می گیرد. بازیگران در سه سوی چهارراه به سمت تماشاگران می آیند و در میانه تشویق ممتد آنها به ایشان ادای احترام می کنند. در پایان از ضلع چهارم چهارراه بهرام بیضایی با آن تیله های رنگی براق در میان چشم ها، در میان تشویق ممتد و بی امان تماشاگران و بازیگران وارد می شود. در میان تماشاچیان افشین هاشمی نیز نشسته است. چند نفری با دسته گل از بیضایی استقبال می کنند. او در همراهی با بازیگران در سه جهت سالن با آنها همراهی می کند و به نشانه احترام تعظیم می کند.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار